مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

363

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

جعفر جواب داد : ايها الخليفه ، خوبتر از اين آواز به گوش من نيامده بود . و لكن سماع از پشت پرده ، نيمه سماع است و تمام سماع آنست كه درون پرده باشيم . خليفه گفت : اى جعفر ، برخيز و از خداوند اجازت بخواه . شايد اين مغنيه را بعيان ببينيم . در حال از زورق بدر آمدند و در كوفته ، اجازت خواستند . ناگاه جوانى نيكومنظر و خوش‌گفتار بسوى ايشان بيرون آمده و گفت : اى خواجگان ، اهلا و سهلا كه مرا نواخته و منت بر جان من نهاده‌ايد . اكنون به خانه درآئيد . ايشان به خانه درآمدند . آن جوان پيش‌بينى در دهليز همىرفت تا بخانه‌اى رسيدند كه ديوارها و سقفهاى آن مكان به آب زر و لاجورد منقش بود . در آنجا ايوانى ديدند كه پردهء ديبا بر آن آويخته و در آن ايوان ، صد تن كنيزكان قمرمنظر بودند . آن جوان بانگ بكنيزكان زد و در حال ايشان از كرسىها به زير آمدند . آنگاه خداوند خانه روى بجعفر آورده ، گفت : اى خواجه ، من بزرگترين شما را نمىشناسم . هركس از شما برتر و رتبه‌اش افزونتر است . در صدر مجلس بنشيند و ساير يارانش هريك در مرتبهء خويش جاى گيرند . ايشان هريك در جاى خويش بنشستند و مسرور خادم در برابر ايشان بايستاد . پس از آن خداوند خانه گفت : اى مهمانان ، آيا دستور ميدهيد كه خوردنى از بهر شما حاضر آورم ؟ گفتند : حاضر آور . پس او كنيزكان را بحاضر آوردن طعام بفرمود . چهار تن از كنيزان كه ميان به خدمت بسته بودند ، سفره بنهادند و گونه‌گونه خوردنىها فروچيدند . ايشان طعام خورده ، دست بشستند . آنگاه جوان گفت : اى خواجگان ، اگر شما را حاجتى باشد ، مرا از آن آگاه كنيد تا از برآوردن آن حاجت سعادتمند شوم . گفتند : ما آوازى از پشت ديوار تو بشنيديم و بشنيدن آن آواز و ديدن خداوند او مايل گشتيم . اگر از مكارم اخلاق خود ، منتى نهى ، حاجت ما برآورى و ما را حاجت همين است . چون كنيزك را ديده و آواز او بشنويم ، از هرجا كه آمده‌ايم ، بدانجا بازخواهيم گشت . در حال آن جوان رو بكنيزكى سياه كرده ، گفت : خاتون خويش حاضر آور . آنگاه كنيزك برفت و كرسى آورده ، بگذاشت و دوباره بازگشت . دختركى مانند آفتاب با خود